تبلیغات
فیلم های ترسناک - داستان فیلم اتاق شماره6

سه شنبه 24 مهر 1386 - 04:10 ق.ظ




اسم فیلم :اتاق -6 موضوع وجهت ساخت فیلم:بیانگروتداعی کننده ی قسمتی ازدنیای میان .دنیای حاضر وبرزخ ------> اغماء

سبک:ترسناک / سال تهیه:2005

سال اکران:2006 مدت زمان فیلم :2ساعت و 22 دقیقه با تیتراژشروع و پایان

محصول کشور:امریکا محصول اصل :عرضه شده در1 دی وی دی

خلاصه ی داستان

داستان فیلم از اونجایی شروع میشه که یه دختری به نام (( امی )) وقتی 10/12 سالشه پدرش به علت یه مریضی باید عمل بشه وقتی به اتاق عمل میره و میخوان عملش کنن داروی بیهوشی روش اثر نمیکنه و همون جوری که احساس درد میکنه عملش میکنن .این دردهای شدید باعث صدمات زیادی به اندامش میشه و حرکت دادن اندامش رو بطور طبیعی از دست میده ...یعنی یه جورایی . فلج اندامی و مغزی * میشه دکترها .راهی برای درمانش پیدا نمیکنن . اونو به وسیله ی یه دستگاه برقی زنده نگه میدارن .که فقط میتونه نفس بکشه/حرف بزنه ویا یه سری غذاهای مخصوص بخوره!!اونم این کارارو از روی تخت فقط میتونه انجام بده ((البته دو مورد اول نفس کشیدن وحرف زدن اون اخریو باید بهش بدن ))...دریکی از روزها .."امی " میره بیمارستان پدرش رو ببینه ..میبینه پدرش از زندگی به قول خودمون کفری شده و نمیتونه تحمل کنه. وقتی امی میاد پدرش بهش میگه من نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم هیچ کی به دادم نمیرسه باید یه جوری تمومش کنم ...امی به گریه میفته ...در ادامه پدرش میگه من عمره خودم رو کردم ...اگه میشه شما لطف کو یه جوری به من کمک کن که کار رو تموم کنم چون خودم یه تنهایی نمیتونم ..پدرش خطاب به "امی " میگه :خواهش میکنم تمومش کن اون سیم که از تخته من به پریز وصلِ جریان بدنم رو تامین میکنه اگه تو بتونی اون سیم رو از پریز بکشی دستگاه تختم ازکار میفته ومن رو راحت کردی و به اوج رسوندیم """**

امی که دلش به حال پدرش میسوزه ..و چشمهاشم پراز اشکه با مغز کوچولوش فکر میکنه اگه کاری که پدرش میگه بکن انجام بده ..به اون کمک کرده .وراحتش کرده ..به هرحال با اسرار پدرش سیم رو از پریز میکشه و....((کار رو تموم میکنه ))

"امی "بعدها که بزرگ میشه میفهمه چه اشتباه بزرگی کردی !!!! برای همین هر شب کابوس میبینه ...حالا من کابوسش رو براتون میگم :اون هر شب یا هر چند شب یه بارمدام این خواب رو میبینه توی بیمارستان بستری شده و خودش احساس میکنه سالمه ولی میگن مریض وباید عمل شه ...

وقتی تو اتاق عمل میبرنش تو خواب بهش یه امپول تزریق میکنن ."امی" فکر میکنه امپول بیهوش کننده ست بعد از دقایقی همه ی دکترها وپرستارهای موجود در اون بیمارستان حاضر میشن برای عمل ..***

فقط مونده دکترها دستکششون رو بپوشن وبعد تیغ رو روی سینش بکشن و عمل رو شروع کنن ."امی " تا لحظه ایی که میخوان عملش کنن حس میکنه ..یعنی نه اندامش سر شده نه بیهوش شده وکاملا هر دردی رو احساس میکنه...*

توی خواب خیلی میترسه چون میگه اونا نمیدونن من بیهوش نیستم ممکن من رو همین جوری عمل کنن و اگه درک کنین خیلی وحشتناکه که زنده زنده عملت کنن **به هر زوری شده میخواد نشون بده که بیهوش نشده .پلک میزنه مسی توجه نمیکنه ..چشماش رو تکون میده کسی نمیبینه نفس عمیق میکشه که صداش رو بشنون ---- کسی نمیشنوه..خلاصه به هر زوری هست تلاش میکنه چاقوی روی میز رو بادستش بندازه و اون ها رومطلع کنه ..که بیهوش نیست...دکتر خط روی سینش رو میکشه ..چاقو یا همون تیغه جراحی رو روی شکمش میزاره ومیخواد ببره که یه هو "امی "با دستش چاقوی روی میز رو میندازه ....!!!صداش توی اتاق عمل میپیچه همه بر میگردن نگاهش میکنن ..دکترتیغ رو بر میداره میر کنار ..."امی" از شدت خوشحال تندتند خداروشکر میکنه به زبونه خودش (( تنکس گاد:به معنی خدارو شکر ))چشماش رو میبنده ویه نفس عمیق میکشه و خوشحال میشه ..چشماهاش رو که باز میکنه میبینه پرستار زنی که اونجا مسئول بیمارستان میاد رو سرش وبا لبخندی ومیگه: عزیزم ما میدونیم تو بیهوش نیستی .!!!!!!!!!! میره دکتر باز میاد.این دفعه تیغ رو باز روی شکمش میزاره وتا تیغ رو میکشه ..!!"امی" بایه جیغ بلنداز خواب میپره..

"امی"ودوست پسرش که هردوشون پدر مادر ندارن توی یه خونه ی اجاره یی زندگی میکنن ...وقتی امی جیغ میزنه و از خواب میپره .دوست پسرش ""نیک"" هم با صدای جیغ امی میپره ...صبح شده و وقت رفتن به سر کاره .امی میره توی اشپزخونه و ترتیب صبحانه رو میده !وقتی حاضر میشن برن سر کار نیک بعد از 3/4 سال ((دقیق نمیدونم چند سال با هم هستن ..تقریبی گفتم .)) میفته یادش که موقعشه با امی ازدواج کنه

همون روز یه انگشتر بهش میده وتقاضای ازدواج میکنه "امی " خوشحال میشه ..ولی هدیه رو قبول نمیکنه ومیگه من دیرم باید برم ظهر بیا دنبالم در مدرسه (( امی معلمه))باهم میریم بیرون راجع بهش حرف میزنیم***

امی به محصل داره که خیلی عجیبه وقتی همه تو کلاس نقاشیهاشون رو تحویل میدن "امی " همشون رو با دقت نگاه میکنه ..یکی گل کشیده ..یکی خونه یکی غذا کشیده .یکی ادم یکی ماشین ..یکی سرباز و... ووقتی به نقاشی یکی از محصلاش به نام "ملیسا"میرسه میبینه طبق روال همیشگی

به جای موضوعات خوب و اروم یک هیولا ویا یک جن رو نقاشی کرده... امی نارحت میشه که چرا یه بچه ایی به سن هفت یا هشت سال باید روحیش اینطوری باشه که جن یا هیولا نقاشی کنه ...بهش میگه کلاس تموم شد وایسا .!!

کلاس که تموم میشه بچها همه میرن ..ملیسا جلو میاد ومیگه : خانوم رابرتز با من چی کار دارین ....امی میگه : ملیسا عزیزم ..چرا تو این نقاشی هارو میکشی؟؟؟ ...

ملیسا میگه مگه اشکالی داره ؟؟؟ "امی"میگه:نه ولی در حد یکباراشکال نداره ولی تو تو این یک سال وقتی خواب میبینی از این چیزا میکشی !! !!!!!!؟؟!! چیزی تورو اذیت میکنه ؟؟ باز کابوس داری ؟؟؟به من بگو!!این هیولاهاباز برگشتن ؟؟ ملیسا میگه :اره .وناگهان فکر میکنه ملیسا بهش میگه شما هیچ فکر کردین چه کاری کردین که این کابوس ها میان سراغ شما ؟؟!! امی میگه ملیسا این چه حرفیه میزنی ؟؟؟

ملیسا میگه:چی گفتم؟؟!! میگه گفتی مار وحشتناکی کردم که کابوس میبینم !!!! ملیسا میگه :راجع به چی دارین حرف میزنین خانوم رابرتز؟؟؟میتونم برم ؟؟ امی هم که گیج شده میگه: برو ....

وقتی از در مدرسه بیرون میاد .نیک ((دوست پسرش))میاد دنبالش و میرن بیرون ***تو راه نیک به امی میگه با من ازدواج میکنی ؟؟؟ امی میگه فعلا نمیتونم چیزی بگم ...نیک میگه مگه منو دوست نداری؟؟؟ فکرکردن نمیخواد!!! نیک میگه تو از خاطره ی پدرت رنج میبری من میدونم ..

امی عصبانی میشه میگه :نه !!!! این ربطی به اون موضوع نداره ....در این بگو مگوان تا نزدیک به چهار راه نیک میگه بببخشی من عصبانیت کردم نمیخواستم ناراحتت کنم ...من فقط .......دوست دارم ...تا این رو میگه درحین رانندگی که داره به چهارراه نزدیک میشه ...امی رو میبوسه ودر همین حین وسط چهارراه یه ماشین باسرعت از کنار بهشون میزنه ..!!!طوری که ماشینشون یه دور کامل میخوره.....البته این رو نگفتم یه سری ادمهای شیطانی هستن که معتقدهستن امی چون با پدرش این کار رو کرده از اونهاست ..باید شیطان بشه ....حالا بعد از این تصادف این ارواح وشیاطین میان سراغ امی .....


[ | دیدگاه ها : دیدگاه ]

[آتوسا آرین | لینک ]
نوشته های پیشین ...


[کلیک کن]





Powered by WebGozar

a HTML>